ساعت از یک نیمه شب گذشته است. فکر میکنم انقدر روزهایم معمولی میگذرد که هیچ خاطرهای، عکسی چیزی از این روزها ندارم. یاد دوستم میافتم که گفته بود بعضی وقتها همین که میتونی بگی همهچبز معمولی و مثل قبله، یعنی خوشبختی. بعد یاد کافه پیانو میافتم که عنوان یکی از فصلهاش این بود:«معمولی بودن حال به هم زنه گلگیسو.»
حالا دارم به مردی فکر میکنم که سالها پیش توی صفحه چتمان نوشته بود میخواهم اسم دخترم را بگذارم گلگیسو. ازش پرسیدم کافه پیانو را خوانده که گفت بله، کتاب موردعلاقهامه.
از معمولی بودن خسته شدهام و به دختر آن مرد فکر میکنم. کاش اسمش گلگیسو باشد.
برچسب:
نویسنده: بردیا شریعتی