خرید بک لینک

خوبی ما دشمنی‌ه

کاش من و تو میفهمیدیم

سقوط ِ من در خودم‌ه.

اومدنی رفتنی‌ه

تقصیر این قصه ها بود

تقصیر این دشمنا بود

اونا اگه شب نبودن

سپیده در روز جاری با ما بود

کسی حرف ِ منو انگار نمیفهمید! مرده زنده، خواب و بیدار نمیفهمید. کسی تنهایی رو از ما نمی‌دزدید. درد ِ ما رو در و دیوار نمی‌فهمید.

واسه‌ی تنهایی ِ خودم‌ دلم می‌سوزه

قلب ِ در زمان حاضری ِ من خالی‌تر از دیروزه..

برچسب: نویسنده: بردیا شریعتی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 15:45

وین صبر که می‌کنیم، تا چند؟ میخوام از دو روز پیش بنویسم.برمی‌گردم به چهار روز پیش.دارم از چهار روز پیش می‌نویسم، برمی‌گردم به هفته‌ی قبلش.سعی میکنم از هفته‌ی قبلش بنویسم ده روزی که گذروندم با تموم اطلاعاتش یادم میاد.برمی‌گردم به سه ماه و بیست و چند روز ِ پیش، آخرین باری که توی کانال نوشتم "چقدر احساس ِ خوشبختی می‌کنم/ اینجا، ایرانشهر، پارک هنرمندان."و با تمام وجودم دلم می‌خواد قابلیتی داشتم که هیچ موقعیتی رو هیچ اتفاقی رو هیچ ناراحتی و دل‌شکستنی رو یادم نمونه.مثل عباس معروفی که نوشته بود:"گفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا شریعتی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 15:45

امشب عزیزترین رفیقِ سال‌های دورم‌ برام نوشته بود که کاش فقط یک روز، فقط یک روز برمی‌گشتم به سال چهارم و همین. هیچ چیز دیگه‌ای از خدا نمی‌خواستم.دنیا توی این صفحه توی سال چهارم من متوقف شده و خدا می‌دونه، چقدر آدم‌ها می‌تونن تغییر کنن و چقدر خودِ چهار سال قبلشون رو نشناسن. ازش پرسیدم چه چیزی رو می‌خواستی تغییر بدی؟کاش‌کی نمی‌پرسیدم.___گفتم آدم‌ها شکل سنگ‌ریزه‌هایی‌ان که جلوی پاهات سبز می‌شن، پات زخمی می‌شه، سختی می‌کشی، دهنت سرویس می‌شه، باید ازشون بگذری، اما در نهایت چیزی که مهم‌ه مشخص بودن مسیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا شریعتی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 15:45

از خواب بیدار می‌شوم. به عادت هر روز، خبرها را چک می‌کنم. هواپیمای اوکراینی پرواز ۷۵۲ ... . توی اتاق جمع می‌شویم گیج و منگ درمورد فاجعه‌ای که شب قبل اتفاق افتاده حرف می‌زنیم توی خانه اجاره‌ایمان با نیلوفر و غزل تا می‌توانیم گریه می‌کنیم.تلاش آدم‌ها برای رفتن را از نزدیک دیده‌ام، خوب می‌دانم با هر ایمیل نوینی که به دستشان می‌رسد چه استرس وحشتناکی را تجربه می‌کنند. می‌دانم آن‌ها که مهاجرت کرده‌اند چقدر با خودشان فکر کرده‌اند به غم دوری و دلتنگی به غربت به تنهایی. یک زبان تازه یاد گرفته‌اند هر باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا شریعتی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 15:45

ساعت از یک نیمه شب گذشته است. فکر میکنم انقدر روزهایم معمولی میگذرد که هیچ خاطرهای، عکسی چیزی از این روزها ندارم. یاد دوستم میافتم که گفته بود بعضی وقتها همین که میتونی بگی همهچبز معمولی و مثل قبله، یعنی خوشبختی. بعد یاد کافه پیانو میافتم که عنوان یکی از فصلهاش این بود:«معمولی بودن حال به هم زنه گلگیسو.»حالا دارم به مردی فکر میکنم که سالها پیش توی صفحه چتمان نوشته بود میخواهم اسم دخترم را بگذارم گلگیسو. ازش پرسیدم کافه پیانو را خوانده که گفت بله، کتاب موردعلاقهامه.از معمولی بودن خسته شدهام و به دختر آن مرد فکر میکنم. کاش اسمش گلگیسو باشد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا شریعتی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1402 ساعت: 23:47

از خواب بیدار میشوم. به عادت هر روز، خبرها را چک میکنم. هواپیمای اوکراینی پرواز ۷۵۲ ... . توی اتاق جمع میشویم گیج و منگ درمورد فاجعهای که شب قبل اتفاق افتاده حرف میزنیم توی خانه اجارهایمان با نیلوفر و غزل تا میتوانیم گریه میکنیم.تلاش آدمها برای'>برای رفتن را از نزدیک دیدهام، خوب میدانم با هر ایمیل جدیدی که به دستشان میرسد چه استرس وحشتناکی را تجربه میکنند. میدانم آنها که مهاجرت کردهاند چقدر با خودشان فکر کردهاند به غم دوری و دلتنگی به غربت به تنهایی. یک زبان جدید یاد گرفتهاند هر بار توی فرودگاه تکهای از قلبشان را پیش عزیزانشان گذاشتهاند مقالهها پروژهها پایان نامه مصاحبه پذیرش سالها تلاش سالها امید سالها جنگیدهاند تا شاید گوشهای از دنیا یک زندگی بهتر، کمی آرامتر، کمی عادلانهتر بسازند. یادآوری این چیزها و این واقعیت که بچهها عروس و دامادها پدرها مادرها خواهر و برادرها توی آسمان، قبل از اینکه به مقصدشان برسند «پر پر شدهاند» «به آتش کشیده شدهاند» «به قتل رسیدهاند» دیوانهام میکند.نیلوفر اکانت توییتر دارد و خبرها زودتر به دستش میرسد. «پونه و آرش اومده بودن عروسی کنن.» «اون دختره توی دانشگاه تیای ما بود.» «این پسره قبل از رفتنش نوشته فکر کنم جنگ شد خوبی بدی دیدید حلال کنید.» خدای من اینها چه میگویند؟ چه خبر شده؟ فکر میکنم از این بدتر نمیشود. با گریه زنگ میزنم به بابا تا ببینم آنها چه میکنند. خبر را شنیدهاند؟ بابا صداش میلرزد میپرسد تو از کجا فهمیدی؟ کی بهت گفت؟ میگویم بابا همه جا خبرش پخش شده. همه شنیدهایم. میگوید دیدی چه بدبختی به سرمان آمد. بقیه مکالمه را یادم نیست. بابا فکر میکند از قبل میدانم که خالو رزگارِ سهند، ژیوان هوگر و زن دایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا شریعتی تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 19:45

حامد اسماعیلیون سالها پیش توی وبلاگش نوشته: "ما بدون هیچ جنگی تکه تکه شدیم." آخ...

برچسب: نویسنده: بردیا شریعتی تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 19:45

چون که به تو حاصلی ندارد، غم ِ روزگار گفتن!

برچسب: نویسنده: بردیا شریعتی تاريخ: يکشنبه 12 بهمن 1399 ساعت: 16:05

انگار با هم غریبه ایم

خوبی ما دشمنیه

کاش من و تو میفهمیدیم

اومدنی رفتنیه

تقصیر این قصه ها بود

تقصیر این دشمنا بود

اونا اگه شب نبودن

سپیده امروز با ما بود

کسی حرف ِ منو انگار نمیفهمید! مرده زنده، خواب و بیدار نمیفهمید. کسی تنهایی رو از ما نمیدزدید. درد ِ ما رو در و دیوار نمیفهمید.

واسهی تنهایی ِ خودم دلم میسوزه

قلب ِ امروزی ِ من خالیتر از دیروزه..

برچسب: نویسنده: بردیا شریعتی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:06

به بلاگفا پناه میبرم
به اینستاگرام
به عکسهام
به هرجایی که بشه توش نوشت
اما مگه میشه نوشت؟

برچسب: نویسنده: بردیا شریعتی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:06

میخوام از دو روز پیش بنویسم.برمیگردم به چهار روز پیش.دارم از چهار روز پیش مینویسم، برمیگردم به هفتهی قبلش.سعی میکنم از هفتهی قبلش بنویسم ده روزی که گذروندم با تموم جزئیاتش یادم میاد.برمیگردم به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا شریعتی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:06

امشب عزیزترین رفیقِ سالهای دورم برام نوشته بود که کاش فقط یک روز، فقط یک روز برمیگشتم به سال چهارم و همین. هیچ چیز دیگهای از خدا نمیخواستم.دنیا توی این صفحه توی سال چهارم من متوقف شده و خدا میدوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا شریعتی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:06

تو بهترین آدمی بودی که باید از دست میدادم.

برچسب: نویسنده: بردیا شریعتی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 17:31

آدم وقتی خیلی عصبانی میشه دندونش درد میگیره یا وقتی دندونش درد میگیره خیلی عصبانی میشه؟

برچسب: نویسنده: بردیا شریعتی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 17:31

دلم میخواست آدم خوشحال و پر انرژیای میبودم که وقتای تنهایی و دلگرفتگی از پس خودش و چسنالههاش برمیادو دائم با کوچیکترین چیزا و اتفاقا حوصلهش سر نمیره و بلده چجوری خودش، خودشو آروم کنه. من؟ هیچکدوم از اینها نیستم. قابلیت ِ اینو دارم که وقتی کسی تو اتاق نیست موبایلمو بذارم روی ایرپلین و در اتاقو قفل کنم و هرکیام در زد جواب ندم، و بهجای تموم آدمهای غمگین ِ دورو برم غصه بخورم و کلافه باشم و نای بلند شدن از سر جامو نداشته باشم حتا. اما بهطرز وحشتناکی هم آروم میشم و در عین حال که میترسم از تنها موندن، نفس عمیق میکشم و انگار بار سنگینی رو از روی دوشم برداشته باشن، میخوابم و هیچکاری نمیکنم و میخوابم و گشنهم نمیشه و میخوابم و تشنهم نمیشه و میخوابم و روزم رو به بیخودترین شکل ممکن تموم میکنم! + هر آدمی که از من رفته تیکهای از من رو هم برده با خودش. مثالش همین سارینا که وقتی نیست امنیت نیست. پشتم خالی ِ خالیه. وقتیام هست که .. بال درمیارم انگار. بال درآورده بودم صبح. بال درآورده بودم صبح. بعضی وقتا نیاز دارم آدما نجاتم بدن.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا شریعتی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 17:31

صفحه بندی